اگر دانی که فردامحشری نیست
سوال و پرسش و پیغمبری نیست
بتاز اسب جفا تا میتوانی
که فایز را سپاه و لشکری نیست

مکش سرمه به چشم ناز پرور
مکن روز مرا از شب سیه تر
نمی سوزد دلت از بهر فایز
چه خواهی گفت فردا روز محشر؟

هنوزم بوی زلفش در مشــــام است
هنوزم ذوق لبهایش به کــــــام است
کجا فایز شود از ناله خامــــوش
مگر آن دم که در خاکش مقــــــــام است

مرا این زندگی از بوی یار است
وگرنه جان بدین پیکر چه کار است؟
کنون که هست فایز زنده ز آنست
دو چشم و دل به راه انتظار است

تو بر من بگذری چون برق رخشان
منت چون رعد اندر پی خروشان
ز باران سرشک چشم فایز
بروید لاله چون فصل بهاران








|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5