پس از ببریدن و پیوند جانان
مرا خوش آمده از دادن جان
پس از مرگ جوانی همچو فایز
تو را خوش باد صحبت با رقیبان

اگر از رخ بر اندازی نقابت
کنند مردم خیال آفتابت
از این پوشیده ای رخ یار فایز
که ترسی شب کسی بیند به خوابت؟

دلم از فرقت روی تو خون شد
سرشکم چون رخ تو لاله گون شد
به عمری آرزو کردم که گویی
که ای فایز ! سرانجام تو چون شد

به لب خال سیاهت جایگاه است
شب من بدتراز خال سیاه است
به فایز بوسه ای ز آن لب عطا کن
که گر محروم میسازی گناه است

رخ تو دلبرا مانند ماه است
رخ من از غمت چون برگ کاه است
به فایز عهد یاری بسته بودی
مگر نه عهد بشکستن گناه است













|
امتیاز مطلب : 54
|
تعداد امتیازدهندگان : 12
|
مجموع امتیاز : 12